۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

دوستان اگر نجنبیم از فردا اعدامها شروع می شود بالاخره این ما بیشماریم رو باید نشنون بدیم،طبق اخبار غیر موثقی که وجود دارد در بیشتر شهرها کشته دادیم اینها دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن تا آخرش می رن از فردا اعدامهای فله ای شروع می شه و دیگه معلوم نیست به کجا بریم خودشون توی تلوزیون گفتن که از این روز بگذریم تا چند دهه انقلاب بیمه است ،دوستان خرد جمعیمون رو بکار بندازیم و طرح بدیم ،به نظر من باید ضربتی کار رو تمام کرد و طی چند ماه آینده چه با خشونت چه بی خشونت کشور رو از اینها پس بگیریم وگرنه مردم خسته و دلسرد می شوند

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

محمدرضا خاتمی و همسرش دقایقی قبل در تظاهرات 22 بهمن دستگیر شدند
خبرهای تویتر را از اینجا دنبال کنید : کشته شدن یک جوان در خیابان اشرفی اصفهانی به علت شلیک مستقیم تیر

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

دلهره دارم،دلهره دارم و سبد سبد امید که ستاره های آن را از شب بی ستاره چیدم از شب بی نور ،ماه را اما نچیدم که در جشن پیروزی با هم قسمتش کنیم و در هوای یک دم آزادی جرعه ای به سلامتی هم بزنیم...

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

به طور مثال حرکت دسته محله امیرآباد شمالی به سمت پایین و پیوستن به دسته امیرآباد جنوبی، و حرکت به سمت دسته انقلاب ، دسته فاطمی به سمت امیرآباد، دسته گیشا به سمت پایین پیوستن به آنها ،حرکت دسته جمهوری به سمت غرب و پیوستن به دسته انقلاب ، دسته آزادی به سمت شرق و پیوستن به دسته انقلاب و پیوستن مردم از سایر تکایا و دسته ها به سمت آنها و در نهایت تسخیر شمال تا جنوب انقلاب و شرق تا غرب آن.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

دلم شب زده در این غربت قریب و چشمهایم ثانیه ها را تندتر می شمرند
حیف که پاگیر عشق شده ام وگرنه دریاها را پیاده بادبان می زدم تا به تو رسم

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

چگونه است که وقتی به خاته بازمی گردی غریبی تو دیگر
غریبی برای خیابانها ، برای رفتگرها ، برای رانندگان ، دوستان و دوستان نزدیکتر ز جان
دیگر گنجشکهای اندک حیاط برایت صبح ها نمی خوانند و گربه های ملوس برایت شاخه و شانه می کشند
تو کم کم له می شوی آب می شوی زیر رد سنگین نگاهها
انگار وقتی رفتی ، زخمی سر باز کرد در دل آنها ، زخمی که با دوباره دیدنت دردش می گیرد
اینجا نگاهها تو را له می کند ، انگار تو را بو می کنند و بوی خاک خیابانهای شهر از تنت رفته
و تو بی حرفی می دانی که دیگر جای تو در این سرزمین آتش نیست
و تو بی جدالی برای ماندن دوباره می روی تا بیش از این لک بی مهری را که بر پیشانیت است
در آینه چشمان کسانت نبینی و در خانه غربتی نباشی
تو می روی با درد ، با لبخندی تلخ
با چشمانی خشک و ضجه ای خیس و بی صدا
ولی هر بار که می روی می خواهی کسی دستت را بگیرد ، کسی خوشبختی نمایشی ات را باور نکند
کسی بگوید ، بیا و اینبار نرفتن را تجربه کن در کنار ما ماندن را دوباره خاطره کن
ولی با دستهای شیشه ای بدرقه ات می کنند تا تو دوباره گم شوی در غبار فرسنگها فاصله
و سیگاری که از آخرین دیدار ها برایت مانده تنها چیزیست که طعم وطن می دهد
و تو کم کم گم می شوی در حصار شیشه ای و دیگر دستها از حرکت ایستاده و تو رفته ای با چشمانی خشک